تبليغاتX
عشق واژه بی معنی خداوند
به تو تکیه داده بودم

وقتی دستام خالی باشه وقتی باشم عاشق تو
غير دل چيزی ندارم که بدونم لايق تو
دلمو از مال دنيا به تو هديه داده بودم
با تمام بی پناهی به تو تکيه داده بودم
هر بلايی که سرم اومد همه زجری که کشيدم
همه را به جون خريدم ولی از تو نبريدم
هر جا بودم با تو بودم هر جا رفتم تورو ديدم
تو سبک شدن تو رويا همه جا بتو رسيدم
اگه احساسمو کشتی اگه از ياد منو بردی
اگه رفتی بی تفاوت به غريبه دل سپردی
بدون اينو دل من شده جادو به طلسمت
يکی هست اينور دنيا که تو يادش مونده اسمت

|+|نوشته شده در ساعت توسط یه اشنا |
ناقوس قلبم
سلام دوستان.یه مدت به دلیل امتحانات نتونستم آپ کنم.حالا یه متن براتون میزارم که امیدوارم خوشتون بیاد.

خاطرات ترک خورده ی سالهای رنج و درد را به خاطر می آوری؟ ای مغرور پا برجا! تلخی نافرجام زهر هجررا در کالبد کوچک ذهنت هنوزهم بايگانی کرده ای ؟ سردی فاصله بين دستهای من وتو را کدامين قصيده بايد بسرايد ؟ کدامين واژه بايد فرصت از دست رفته سبز وجودمان را ترجمه کند ؟ کدامين باد بايد پريشانی دلهايمان را تسکين ببخشد ؟ کدامين موج بايد اشک چشمهايمان را به آبی ترين اقيانوس جهان بسپارد ؟ پر واژه بی انتهای دستهايت کدامین مرزها را در نوردیده اند که مرز قلبم انتهایی ندارد ! کدامین آلاله عشق را در سرزمین قلبت کاشته ای که شقایق وحشی دلم آرام نمی گیرد ؟ بگو ابهت مغرور کدامین مه نگاهت را گرفته است که حجم سبز حضورم را ندیده می گیری ؟ بگو! ایستاده ام بر صخره های جدایی و نگاهم خیس ازبارانی است که نه تنها چشمانم بلکه تمام وجودم را می شوید . قلبم را میان دستهایم گرفته ام و آنرا با تمام وجود تقدیم به آسمان می کنم ! نگاه خسته ام را به آهوی دشت می سپارم و خستگی تنم را به جاده ی بی انتهای زمان. در گذر از جاده ی بی انتهای تقدیر هر گاه لحظه ای قلبت فرمان ایستادن را صادر کرد به جاده غروب نگاه کن ! و ببین مسافری خمیده قامت در حال عبور به سوی مرز ناپیدایی است، سکوت نکن!که فریاد هم شوق رفتن و گم شدن را نمی تواند در وجودم مهار کند . نگاهت حتی اگر گرم باشد باز هم سردی فاصله هایمان را نمی تواند از یادم ببرد وسعت حضور پاییزی تو حجم سبزم را به سخره می گیرد . دلم می خواهد مثل کابوس های فراموش شده کودکیم یادت را به دست باد بسپارم . می خواهم از یاد ذهن و دلم برای همیشه بروی !
دلم می خواهد ناقوس قلبم فقط یک آهنگ بنوازد

 و آنهم بدرود

|+|نوشته شده در ساعت توسط یه اشنا |
قصه همان قصه است

قصه همان قصه است
درد همان درد است
دردي به قدمت انسان
درد تلخ هجران
هان! يادم آمد
دهم مرداد بود
يا دو روزي پس و پيش
يار آهنگ سفر در سر داشت
سفري تا غربت
سفري تا مغرب
سفري تا ته تنهايي من
نيمه شب بود و هوا بس تاريک
دل من بود و هزاران ترديد
بکشم يار در آغوش و بگويم نرو تنها بي من ؟
واي نه !!!
من که عمري همه در فکر رفاهش بودم
پس چرا لحظه آخر
دلکش رنجانم ؟
بکشم يار در آغوش و ببوسم رويش
و بگويم که خدا همراهت ؟
آه نه !!!
چه اگر فکر کند
رفتنش مشتاقم ؟
بکشم يار در آغوش و بگويم که بمان منتظرم ؟
نه نه هرگز نه
چه اگر بر سر قولم نتوانم مانم ؟
بکشم .......
اين چنين بحث و جدل
بين عقل و دل من برپا بود
در درون سينه ام غوغا بود

 

|+|نوشته شده در ساعت توسط یه اشنا |
دنیایی که در آن زند گی می کنیم

این مطلب رو یکی از دوستانم برام میل کرده بود برام جالب بود گفتم بزارمش اینجا.

اگر همه جمعیت روی زمین 100 نفر باشد
با نسبتهایی که امروز وجود دارد خواهیم داشت:
57نفر آسیایی
21نفر اروپایی
8نفر آفریقایی
و 6 نفر آمریکایی اند(از آمریکای شمالی و جنوبی)
52 زن و 48 مرد
30 نفر سفید پوست اند و 70 نفر رنگین پوست
30نفر مسیحی اند و 70 نفر مسیحی نیستند
6 نفر 59% کل ثروت دنیا را دارند که از آمریکای شمالی هستند
80 نفر در فقر زندگی می کنند
59 نفر از سوء تغذیه خواهند مرد
70نفر میتوانند بخوانند
فقط 1 نفر تحصیلات عالی دارد
فقط 1 نفر کامپیوتر دارد
اگر شما:
هرگز مرگ خویشاوندی را در جنگ ندیده اید
اگر هرگز برده نبوده اید
اگر هنوز شکنجه و آزار نشده اید
بدانید که از 500 میلیون نفر خوشبخت ترید
اگر خوراکتان را در یخچال نگه میدارید و پوشاکتان را در کمد
اگر سقفی بالای سرتان دارید و جایی برای خواب
از 57% کل جمعیت دنیا ثروتمندترید
پس قدر خود را بدانید...

|+|نوشته شده در ساعت توسط یه اشنا |
صدایم کن!

صدایم کن

تو را بر گرمی آتش صدایم کن

که خورشید دلم بی مهر تو...

بس سرد و تاریک است

و دستان مرا تابی برای بی تو ماندن نیست

صدایم کن

تو را بر پاکی ایمان

صدایم کن...

صدایم کن!

|+|نوشته شده در ساعت توسط یه اشنا |
اهنگ زیبا

لینک دانلود

|+|نوشته شده در ساعت توسط یه اشنا |
سلام

سلام

از این پس  قراره که تا بازگشت خود علی آقا من مطلب بزارم.تعریف محبت و مهربونیتون رو زیاد شنیدم.امیدوارم من رو از محبت خودتون محروم نکنید و تا زمانی که من در خدمتتون هستم من رو با نظراتتون شاد کنید.

 با یاد خدا و امید به لطف و مهربونی شما اولین مطلب رو میزارم.

 

سکوت می کنم
صدای آشنایی از دور به گوش میرسد
گویی صدای پای رهگذر است
رهگذری که سالها به سویم می آید

و هرسال این روزها از من عبور می کند
غریبه ای که گویی آشناست
هرچه می اندیشم گویی جایی او را دیده ام
چشمانش...

نگاهش، از جنس نگاهیست که سالها مرا
نه ، نه
باور نمیکنم
یعنی او مرا می خواند!؟
صدایش چه آشناست
و قصیده ای که می خواند
گویی جایی آنرا نوشته ام
بگذریم...
اما درکنار رهگذر
پا به پای او
قدمهایم را جای قدمهایش گذاشتم
واو راه به بینهایت ميبرد
همچنان سکوت می کنم
و این ترانه چه زیباست
با پنجه ی مژگان چشمی آشنا به چنگ دلنواز سکوت رهگذر
نواختن
چشمی آشنا!؟
پلکهایش چه مهربان است و نگاهش چه غریبانه
و سکوتی غریب در سیاهی چشمانش می درخشد
سکوتش با من سخن می گفت
و چه دلنشین و آرام در قلبم طوفان به پا میکرد
و همچنان پا به پای رهگذر عبور می کردم
از تلاطمی که در قلبم بود
و از سکوتی که در گوشم نجوا میکرد
آرام به خواب رفتم
و اینصدای رهگذر بود که مرا می خواند
گویی جایی این صدا را شنیده بودم
و شاید این صدا را خود
هرچه بیشتر می اندیشم خودرا به رهگذر نزدیکتر میبینم
و او همچنان راه به بینهایت ميبرد
و من قدمهایم را جای قدمهایش می گذاشتم
و چه آرامشی داشت گرمای دستانش
و نوازشهایش مرا در رویای شیرینی رها میکرد

 


کابوس غریبی بود
شعله ها سر به بینهایت میکشید
به هر طرف که میرفتم صدای شیون بود و تمنا
و چشمان خیره ای که سرخ بودند و بر افروخته
نگاههایشان کوه را ذوب می کرد
عریان بودم
گویی حرارتی از درون مرا می سوزاند
فریاد می کشیدم اما کسی صدایم را نمیشنید
گویی بختکی سینه ام را چسبیده بود و من
دیگر تنفس برایم سخت شده بود
موجوداتی از جنس چرک و خون مرا در خود فرو میکشیدند
بوی تعفنشان تمام وجودم را فرا گرفته بود
کابوس غریبی بود و من فریادش کشیدم

سکوت همه جا را فرا گرفت
دیگر نه شعله ای بود و نه تعفنی
آری من آرام فریاد کشیده بودم و نامش
چه آشناست
واژه ی غریبیست
آرامشی عجیب در آن موج میزند
به غریبه می اندیشم
همان رهگذر که در کنارش قدم میزدم.
راه به بینهایت میرود و من نیز
رد پای رهگذر را همچنان می بینم اما خودش را...
هرچه پیش میروم صدای قدمهایش نزدیکتر می شود
اما خودش...
به هر سو که مینگرم جز بینهایت نمیبینم
حضورش را حس میکنم اما خودش را...
به چشمانش می اندیشم و چشمان خود را میبينم
و صدایش را
صدای خویش را میشنوم
و او هر سال اینروزها از من عبور میکند
آری
اکنون که مینگرم در تمام راه کسی را جز خود نمیبینم
گاهی دور از خود بودم و گاه نزدیک
و او هرسال اینروزها از من عبور میکند
ومن همچنان راه به بینهایت میبرم
و من هرسال این روزها از خود عبور میکنم
واژه ی غریبی بود
همان که کابوس مرا میشکاند
راه را که مینگرم از او آغاز شده بود و من ره به بینهایت ميبردم
و در بینهایت، او در انتظار من نشسته بود
و من هرسال اینروزهااز خود عبور میکنم

واژه ی غریبیست
آرامشی عجیب در آن موج میزند
نام او را میگویم
همین که فریادش میزنم
دیگر هیچ نمیفمم جز آرامشی که مرا نوازش می كند

گویی در او غرق شده ام
چه با شکوه و با عظمت
نامش واژه ی غریبیست
و تا فریادش میزنم دیگر هیچ نمیشنوم
و من هر سال اینروزها از خود عبور میکنم
و اورا به نام زیبایش می خوانم

خدا!!!!

 

 

امیدوارم خوشتون اومده باشه

 

منتظر نظراتتون هستم 

حق نگهدارتان

|+|نوشته شده در ساعت توسط یه اشنا |
یه بت

یادت می یاد گفتم بهت یه بت چه جوری میشکنه؟


حالا می خوام یادت بدم چی کار کنی که بشکنه


وقتی یکی دل نداره یعنی محبت نداره


وقتی یکی سنگ میشه یعنی لیاقت نداره


گفتی بهش دوسش داری ولی چی شد آخر کار


گذاشت و رفت بی واهمه شکست همه قول و قرار


وقتی یکی میشه یه بت یعنی باید گذاشت کنار


تمام اون قول و قرار تمام اون راز و نیاز

 
بذار بره خیالی نیست یه روز میشه مثل خودت


تازه می فهمه که یه بت چیکار با قلبا می کنه


فقط کمی صبر می خواد تا ببینی آخر کار


همون بت سنگیه تو می شه برات یه بیقرار


حالا دیدی کاری نداشت شکستن یه قلب سنگ


آخره کار مال تو شد همون بت سنگی و سخت


ولی به قول یه نفر :گذشت چیزه خوبیه

|+|نوشته شده در ساعت توسط یه اشنا |
انگار

|+|نوشته شده در ساعت توسط یه اشنا
چه قدر سخته

چقدر سخته تو چشمای کسی که تموم عشقت رو ازت دزدیده

 

 و به جاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زول بزنی

 

 و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی هنوزم دوستش داری

 

چقدر سخته دلت رو باز به دیواری تکیه بدی

 

که یک بار زیر اوار غرورش همه وجودت له شده

 

 چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی

 

 اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بهش بگی

 

 چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه

 

 اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوستش داری

 

 چقدر سخته گل ارزوهات و تو باغ دیگری ببینی

 

وهزار بار تو خودت بشکنی اونوقت

 

 اروم زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک

|+|نوشته شده در ساعت توسط یه اشنا |

آخرین نوشته ها
به تو تکیه داده بودم
ناقوس قلبم
قصه همان قصه است
دنیایی که در آن زند گی می کنیم
صدایم کن!
اهنگ زیبا
سلام
انگار
یه بت
کاش
Powered By BLOGFA - Designed by ToolZ

کد آهنگ در وب نوا